بیاین براتون دعوایی که خیلی هیجان انگیز و بد بود رو بگم
قضیه از این قراره که خواهرزاده من که کلاس هشتمه تابستونی که میخواست بیاد هشتم ساعت دوازده نصف شب دلش هوس هندستون میکنه و تصمیم میگره بره پارکی که دم خونشونه اما مادرش اجازه نمیده پس زنگ میزنه به دوستش و میگه بیا دم خونه باهم بریم پارک این دختره هم با مامانش پا میشه میاد کنار خونه منتظر حالا خواهرزاده ماهم که فکر کرده اگه بگه دوستم منتظره میتونه بره اما دعوا شده و خلاصه که میره با گریه به دوستش از پشت پنجره میگه که مامانم اجازه نداد و دختره هم میگه باشه میره توی ماشین مامانش و میخوان برن که یه پسره با دوچرخه میاد جلوی ماشین و دوچرخش میره توی تایر ماشین گیر میکنه اگه هستید بقیشو بذارم