سلام..۲۶ سالمه و بلخره تصمیم گرفتم ازدواج کنم
ولی نه واقعی
صرفا برای رهایی و راحت شدن خیال خانواده
در تمام دوران زندگیم سعی کردم با درس خوندن و موفق شدن و کار کردن ، خودمو به خانوادم ثابت کنم که نیازی به کسی فعلا ندارم
ولی انقدر رو اعصابم رفتن که از هر ۱۰ تا حرفشون ۹ تاش راجع به شوهر کردنه، خسته شدم و فقط میخوام تموم کنم
دلم میخواست واقعاً برای خودم مستقل بشم ما با توجه به وضعیت گرونیها باید این موضوع رو تو خواب ببینم و تنها راه رهایی به نظرم ازدواجه..
شما بودین چیکار میکردین؟؟؟