داییم موجیه جبهست
دیوانه شده
ظاهراً سالمه
اما همیشه سردرد داره
از روزی که از جنگ برگشت فقط تو شهر میچرخه و از مردم پول و خوراکی گدایی میکنه
زن و بچه داره
زنش سر گرم یزرگت کردن بچههاست دمش گرم
اما اصلا داییم براش مهم نیست
دلش نمیخواد یدقه تو خونه باشه
داییم آزارش به کسی نمیرسه
ولی مشکل اینه با این کارش باعث شد کل شهر مسخره اش
کنن
هر کی بخواد یه مثالی در مورد آدم دیوونه بزنه اسم اونو میاره
ولی اون حتی آزارش به هیچکس نمیرسه
اصلا حالیش نیست داره چیکار میکنه
از جمع فراری
همیشه سردرد داره
تو دلش هیچ کینه ای ندارد
هیچکس رو اذیت نمیکنه هیچوقت
فقط میره تمام مغازه ها و بانک ها و ادارات پول میخواد
خودشم نمیدونه برا چیشه
بیشتر هم هیچکس بهش چیزی نمیده
عادت کرده
دلم گرفته از اینکه همه مسخره اش میکنم
از اینکه هیچی حالیش نیست
از این که رفت جبهه بخاطر این مردم
و الان همین مردم به دیده حقارت حرفشو میزنن