2777
2789
عنوان

خاطره اولین حماقت

140 بازدید | 15 پست

سلام من یه خانم حدودا سی ساله یه خاطره از اولین دوستی دازم که شاید وقتی بخونید خیلی بهم بگین چرا اینکارو کردی چرا ولش کردی چرا دلشو شکوند وووووو ولی من میخوام برای اولین بار یه جا تعریف کنم سبک بشم اونموقع ها من هیچ تجربه ای از عشق نداشتم خیلی بچه بودم همش۱۳سالم بود و هنوزم شاید دارم تاوان آه اون پسرو میدم اگه دوست دارین بیاین تعریف کنم شاید براتون جذاب باشه👍

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

خب تاشما بیاین من یکمشو تعریف کنم من یه دختری خیلی ساده پوش تو یه خانواده سطح متوسط و یه محله جنوب شهر اسم نمیبرم شاید یکی خاطرم براش آشنا باشه بشناسه منو دوست ندارم .خلاصه اولین فرزند خانواده و بجز خودم یه خواهر ویک برادر کوچیک تر ازخودم یه مادر سخت گیر و یه پدر خیلی سخت گیر تر و اینکه اصلا به احساسات من توجه نداشتن خیلی بهم گیر نمیدادن ولی از لحاظ ظاهری یه دختر سبزه رو با قد کوتاه و لاغر بودم که حق نداشتم تو اون سنا اصلاح کنم صورتم پر مو بود و سیبیل😩خلاصه که اولین جریان دوستی من با جنس مخالف اززمانی شروع ک من حتی یه گوشی ازخودم نداشتم اونموقع ها دهه های۸۸.۸۹میشد همسنای من زیاد اجازه گوشی داشتن نداشتن

بگو ،ولی سیزده سال برای عشق و عاشقی یه کم بچه نبودی تو اون سن آخه هیچ کسی عاقلانه رفتار نمیکنه سیزد ...

بله ولی این قضیه تاقبل ازدواجم ادامه داشت و ماجراهای زیادی پیش اومد من اونموقع هیچیم مثل هم سن. سالام نبود حس میکنم خیلی زود بزرگ شدم شاید چون تو یه خانواده بزرگ شدم که زیاد به تربیت بچه توجه نداشتن و فقط فکر خودشون بودن

خب داشتم میگفتم خلاصه حتی یه گوشی ازخودم نداشتم خانواده پدری و مادری ترک هستیم و خیلی متعصب و سخت گیر ومااون زمان تو محلی ک تمام خانواده مادریم زندگی میکردن خونه خریده بودیم و من دوران راهنماییمو سپری میکردم و یه دختر پرشور و هیجان ک خیلی شاد بود و دوستای زیادی داشت تو مدرسع کلی میخندید و شادی میکردمو انرژیمو تخلیه میکردک ولی توخونه یه دختر ساکت و بی انرژی چون پدر ک ازسرکار میومد باید خونه درارامش کامل میشد .اگه گاهی وسط قصه میپرم یه جا دیگه ناراحت نشین میخوام چیزیو جا نندازم

خب اولین تجربه رابطه من باجنس مخالف اززمانی شروع شد ک من ازخودم گوشی نداشتم حتی اجازه داشتنشو نداشتم دختر عموهام و دوستای هم سنم همشون داشتم ولی من نمیتونستم چون خانوادم اجازه نمیدادن

خانواده پدریم پرجمعیت بودن ما تقریبا اخر هفته ها یا مناسبتا همیشه خونه مادربزرگ پدریم جمع میشدیم همگی خیلی خوش بودیم مانانبزرگم یه خونه ولایی حیاط دار تو اطراف تهران داشت ما کلی نوه و من چندتا دختر عمو تقریبا هم سن و سال خودم حالاذبه یکی دوسال اختلاف سنی من اینجا برای هر شخصیت یه اسم دیگه میزارم اسم شخصیت اصلی رو نمیزارم اسم خودم میزارم روژین اسم شخص مقابل که عاشقم شد مسعود بود واقعا شخصیت های بعدی هم اسمای دیگع میزارم اسم اصلی نمیگم ولی اون شخص اول زندگی من اسمش واقعا مسعود بود🥺مسعود اون موقع ها ۱۷سالش بود متولد۱۳۷۱و من ازش.۵۶سال کوچیک تر بودم

خلاصه که یه روزی از روزای تابستون بود ما با دختر عموهای که اونا خیلی بامندفرق داشتن اونا خیلی به خودشون میرسیدن ازمن دوسه سال بزرگبودن تقریبا مانتوهای قشنگ و کوتاه شلوارای تنگ و موهایی ک فاکول میزدن و رنگ میکردن ابرو برمیداشتن و کلی. ارایش ولی من با کلی سیبیل و ومو مادرم میگفت زوده هنوز حق نداری برداری و من کلی خجالت میکشیدم دخترعموهام همونموقع ها چندتا چندتا دوست پسر داشتن ولی خب من هنوز خیلی بچه بودم به این چیزا اصلا فکر نمیکردم داشتیم تو خیابون با دختر عموهام قدم میزدیم تقرییا اونا خیلی جلف و سبک بودن ازنظر من ولی ته دلم دوست داشتم مثل اونا باشم منم اون روز یه مانتوی سبز کله غازی و یه شلوارجین لوله تفنکی تنک و یه شال ابی سرم بود🤭دوسه تا پسر ازکنارمون رد شدن و دوتاشون به اون یکی دوختر عموها تیکه و فلان ولی خب کسی اصلا به من نگاه نمیکرد واقعا خیلی بچه بودم خیلی لاغر و ضعیف و به نظر خودم زشت بودم 😓خلاصه یکیاز اون پسرا یه پسر تقرییا قد بلند یه لباس دکمه دار استین دار ک استیناشو تا زده بود به بالا یه شلوار کرم روشن و صورتشششش اما🥺یه پسر چشم روشن طوسی که تهش به سبز میزد موهای کمی بور و کمی هم ریش ک اونام تقربا همرنگموهاش بود ازاون پسرای بور بی رنگ و زشت نبود جداب بود ولی خب ... خلاصه این پسر یه شماره تو کاغذ نوشت انداخت جلوی ما دختر عموم ک مانتوی ابی روشن پوشیده بود و ازمم خیلی خوشگل تر بود و واقعا زمان خودش دافی بود برداشت و رفتیم خونه دخترعموهام گوشی داشتن دختر عموم گوشی و برداشت و شماره اون اون پسرو گرفت و شروع کرد به حرف زدن وخودشو معرفی کرد گفت من اون مانتو ابی روشنم شماره داده بهم ولی اون پسر گفت من شماره رو به تو ندادم به اون دختر مامتو کله غازی دادم سبزه بود و لاغر من ازاون خوشم اومد من😳 اصلا باورم نمیشد یه پسر ازمن واقعا خوشش بیاد گفتم شاید. مسحره میکنه دختر عموم. گفت بزو بابا اون خیلی بچست حتی گوشی نداره بهم نمیاین تو سفیدی این سیاه مسخرم کرد😓 اون پسر گفت تو کارت نباشه من ازاون خوشم میاد از دخترای جلف خوشمنمیاد دختر عموم بهش گفت هه اون گوشس نداره باشه بیا باهاها حرف بزن گوشیو گرفتم دست و پام داشت میلرزید ازاسترس نیمدونم چم بود تاحالا با هیچ پسری تلفنی حرف نزده بودم گفت سلام نمیدوننستم چی بگم گفتم سلام گفت خوبی گفتم خوبم گفت چرا حرف نمیزنی گفتم چی بگم اخه گفت من ازت خوشم اومده گفتم خب چیکار کنم گفت میشه همیشه بهم زنگ بزنی و جرف بزنیم گفتم گوشس ندارم گفت باتلفن خونتون گفتم نمیشه گفت یه کاریش کن ته دلم داشتم غش میکردم یه پسری به اون خوشگلی ازمندخوشش اومده اسمشو گفت مسعود....۱۷سالش بود و هم محله ای مادربزرگم بودن پدرش و مادررش چاپخونه بزرگی داشتن توتهران و پدر من شغلش ازاد خلاصه گفت تااونجایی با گوشی دختر عموت زنگ بزن گفتم باشه یکیدوروز اونجا بودیم باهم حرف میزدیم یه صدای خیلی جذابی داتش پشت گوشی برای من جذاب بود چون تاحالا باکسی نبودم بچه بودم و کله شق دختر عموم میگفت باورم نمیشه بهت شماره داده تو خیلی ساده ای مارو ول کرد به تو شماره داده همش مسحرم میکردن خلاصه شمارو از گوشی دختر عموم برداشتم و نوشتم و رفتیم خونه خودمون.....

رسیدیم خونه ته دلم هم خوشحال بودم که یه پسری ازمندخوشش میاد هم اینکه ناراحت بودم منکه گوشی نداشتم وقتی مادرم خونه نبود اولین بار اتلفن خونمون زنگ زدم قسمش دادم تا وقتی خودم حرف زدم حرف زدن بلد نبودم اسممو بهش دروغ گفتم نمیخواستم همه چیزو ازم بدونه نمیدونم چرا فکر میکردم اگه دروغ بگم مثلا خیلی خاصم🤭اسممو الکی بهش گفتم روژین و سنمو بیشتر گفتم گفتم ۱۵سالمه ولی ۱۳سالم بود و گفتم فقط یه خواهر دارم ولی یه داداشم داشتم بچه بودم دیگه ساده بودم خلاصه اینکه خیلی ذوق داشتم میرفتم مدرسه و به دوستان تعریف میکردم با ذوق و شوق اونام بعضیاشون مسخرم میکردن بعضیاشونم ذوق داشتن زمان من دخترا خیلی زود تر ازسنمون بزرگ شدیم دهه هفتادیا مثل الانیا لوس نبودیم ۱۳سالم بود ولی قد به دختر ۱۸ساله میدونستم و بزرگ شده بودم

خلاصه اینکه یواش یواش بهش عادت کردم میرفتم خونه دوستام که تو یهدکوچه بودیم باگوشی های اونا زنگ میزدم بهش اونم هروقت من زنگ میزدم جواب میداد حتی خونه بود میرفت بیرون که باهام حرف بزنیم میگفت ترخدا یه گوشی جور کندگفتم ندارم بخدا خلاصه هرجور شده ازخونه زنگ میزدمو کلی حرف میزدیم همش میگفتذتعریف کن چیکارا میکردی مدرسه چجوری بود صداش یه ارامش خاصی داشت همیشه اروم بود و باحوصله بامن رفتار میکرد .یه روزی از وسیله های بابام گشتم یع گوشی خیلی قدیمی ازاین ساده هاک انتن بالاش داشت🤭انقدر قدیمی بود روبیصدا نمیرفت ویبره داشت با استرس برش داشتم دوستام بهم یاد دادن کارت ملی باباتو قایمکی برداز برو یه سیم ایرانسل بخر اونموقع پنج هزارتومن بود رفتم و یه سیم کارت خریدم به اسم بابام 🤭اومدم انداختم تواون گوشی ساده به سختی دکمه هاش کار میکرد وقتی بهش گفتم ازاین ب بعد تند تند بهت زنگ میزنم پیام میدم انگار دنیارو بهش دادن من ساده و رها اون عاشق شده بود و دیوانه من اولین قرارمون شد تومحل ما نیم ساعت فاصله داشت مخلمون با هم یه روز من به بهونه بادوستام بیرون رفتن قرار گذاشتم اومد پارک روبروی مدرسمون سرظهر بود رسید ازخجالتم توچشماش نگاه نکردم خیلی جذاب بود برام تیپش قیافش من چی صورت پرمو سیبیل پرپشت😭 اصلا نگاهش نمیکردم که به صورتم زل نزنه سیبیلمو ببینه😔کاش مادرم اونموقع ها اعتماد به نفسمو ازم نمیگرفت .خلاصه یهو نشسته بودیم من این سر نیمکت اون اونور نیمکت نزدیکش نمیشدم خیلی خجالت میکشیدم ازش هی میگفت نگام کن گفتن نمیتونم به زور یه نگاهی میکردم اون انگار بدجور دلباخته این چهره ساده و معصوم من شده بودولی من هنوز عاشق نبودم فقط ذوق داشتم که یکی عاشقم شده و دوسم داره دستام ازترس یخ بود میلرزیدم مثل الانا نبود دختر پسرا توولین قرار همو بخورن🤣خیلی ساده حتی بهم یه دستم ندادیم با فاصله نشستیم و یهویی یه موتوری یه پسر عقده ای بسیجی اومد گفت اینجا چیکار میکنید منو میگید سکته کردم رنگم پرید ترسیدم اونم ترسیده بود با من من گفتیم دختر عمو پسرعموییم گفت پس باشه بریم زنک بزنید پدرمادتون وای اشکم اومده بود موتوری یهویی رفت دور بزنه برگرده من بدو بدو فراز کردما بدون اینکه ازمسعود خداحافظی کنم در رفتم😂این بود اولین قرارمون اینگونه گذشت

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز