یه دختری به نام بلور وقتی بدنیا میاد مادرش و داداش دوقلوش سر زا میرن رو صورتش ماه گرفتگی داشته هیشکی حاضر به بزرگ کردنش نمیشه به جز عمه اش که سه تا پسر داشته از بچگی علشق رضا پسرعمه اش میشه اما رضا یکی دیگه از دخترداییاش بهار رو دوست داشته بلور الکی میگه رضا بهم تجاوز کرده و رضا رو مجبور به ازدواج باهاش می کنه ولی رضا میره سرش بهار رو میگیره و بهار مشکل قلبی داشته بلور که بچه دار میشه میخوان بچه هارو ازش بگیرن تا همینجا بود