قبلا خیلی خواستگار داشتم بابام اجبارم میکرد با یکیشون ازدواج کنم برای اینکه منو از خونه بیرون کنه خودش بره زن بگیره حتی بارها بهم میگفت خودتو نجات بده شوهر کن در اینده ممکنه اواره بشی
منم وسواس داشتم خواستم زمان بدم با حوصله انتخاب کنم اونا نزاشتن و رفتن دادگاه بازی
دیگه بابام زن دوم گرفت ما رو ول کرد خونه رو هم بنام زنش کرد الان زنش بارداره حتی سر پیری
موقع طلاقشون من یه خواستگار خوب داشتم همه جوره به دلم نشست اما بابام نزاشت راهش بدم گفت دیگه تمام باید بترشی اون زمان ۲۶ ساله بودم الان ۳۱ سالمه
بابام که بغل زنشه من چندساله حتی ندیدمش نمیدونم کجاست
مامانمم محل بهم نمیده همش وقتش با خواهراش میگذرونه از من خوشش نمیاد
خیلی تنهام بیشتر روز گریه می کنم افسردگی نابودم کرده خودمم دیگه حوصله ازدواج ندارم کیس بدرد بخوری هم که خوشم بیاد نیست
با هر پسریم اشنا میشم توقع ازدواج دارن از اینطرفم شرایط شون خوب نیست بدرد زندگی نمیخورن مجبورم کات کنم تنهایی خفه م کرده
واقعا دلم مهمونی مسافرت خانوادگی میخواد دلم میخواد روزی حداقل نیم ساعت یکی حرفامو گوش بده مشکلاتم بهش بگم ولی همیشه تنهام هیچکسی ندارم مریضم بشم خودم تنهایی باید برم دکتر حتی یه کمد باید خودم تنها جابجا کنم خیلی نابودم
بهترین روزای جوونیم الکی هدررفت