ما تو خونوادمون کلا پسر دوستن خیلی بیش از حد در حدی که اصن مارو ادم حساب نمیکنن منم یه خواهر دارم و کلا همش بخاطر اینکه مامان بابام پسر ندارن هی فامیل بهشون اینو میگن
قضیه اینه که چند سال پیش وضع بابام خیلی خوب نبود و خیلیم مارو دوست داشت و خداروشکر میکرد
منم اونو خیلی دوست داشتم شبا قبل خواب کلی گریه میکردم از خدا میخواستم بابام پیشرفت کنه و اینا
خلاصه یه ۶ ۷ سالی گذشت و یهو بابام یه پیشرفت ۷یلی بزی کرد و چکاش پاس شد و درامد خوب ما میخریدیم میخوردیم میپوشیدیم خدارم شکر میکردیم
بعد از اون ور من تیزهوشان قبول شدم و الان که چن سالم هست اونجام نمره هام و اینام خوبن
علاوه بر اون کلی کلاسم میرفتن زبان و فیزیک و...
خلاصه زندگیمون خوب بود
که بعد چنوقت متوجه شدم که بابام مامانمو مجبور میکنه که براش پسر بیاره که نسلش منقرض نشه و کارشو ادامه بده وگرنه روش زن میگیره
منم با اینکه اینارو میدونستم ولی خب خیلی بهش توجه نمیکردم و سعی میکردم نادیدش بگیرم
تا همین چنروز پیش که مامانم گفت اره دختر اوردم برا چی هیچکاری تو این خونه نمیکنین و داد و بیداد منم گفتم اگه به جای تبعیض جنسیتی یه نگاه به بچه های دیگران بندازی اونموقع خیلی بهتر میشه
اونم ناراحتشد و منم ۳ روزه از اتاقم بیرون نیومدم و با هیچکدوم حرف نزدم
فرداش مامانم اومد تو اتاق و باز داد و بیداد که مگه من مادر بدی بودم که تو بخوای بد باشی و...
از اون موقع هیچکاری نمیتونم بکنم با اینکه فصل امتحاناس درس میخوام بخونم گریم میگیره لرزش دست و پا دارم و اصن هر روز حالم داره بدتر میشه
واقعا دیگه نمیکشم