خانهٔ قدیمی در خیابان بهار، خانه همیشه بوی کتاب و چای بهارنارنج میداد.
. پدر، معلم ادبیات بازنشسته بود و مادر، کتابدار مدرسه. و مهسا و مهیاد فرزندان آرام این خانه...
مهیاس، دخترعمه شان که همسن و سال مهیاد بود رابطه ای صمیمی با او داشت. تا اواخر دبیرستان، هیچ کس شک نداشت که او و مهیاد روزی با هم ازدواج خواهند کرد. اما زندگی نقشهٔ دیگری کشید. مهیاس برای تحصیل دانشگاهی به آلمان رفت و دو سال بعد، در یک تماس تصویری، خبر ازدواجش با یک دانشجوی آلمانی را داد.
مهیاد آن شب تبدیل به مرد دیگری شد. سکوت، جایگزین شعرهایش شد.
....
مهسا در هجدهسالگی، با رتبهٔ خوبی در رشتهٔ روانشناسی پذیرفته شد. روز اول دانشگاه، در حیاط دانشکده با دختری محجبه برخورد کرد که به تنهایی روی نیمکت نشسته بود و کتاب میخواند.
دوستیشان آرام شروع شد. ملیسا همیشه دقیق، مرتب و کمی مرموز بود. از خانوادهای سنتی و سختگیر میآمد که پدرش نظامی بازنشسته بود و مادرش معلم دینی.
دو ماه بعد، در کارگاه «روانشناسی فیلم»، مهسا با سپهر آشنا شد. او دانشجوی سال آخر سینما بود که برای تحقیق به دانشکدهٔ روانشناسی آمده بود. موضوع تحقیقش: «تأثیر سینما بر ذهنیت جمعی» بود
یک روز بارانی، مهیاد برای بردن مهسا به دانشگاه آمد. ملیسا که تاکسی پیدا نمیکرد، مهسا اصرار کرد که او را برسانند تا خانه. ملیسا بعد از کمی تعارف،سوار ماشین شان شد. در راه، سکوت سنگینی حاکم بود. ملیسا از آیینه، مدام به مهیاد نگاه میکرد. شب به مهسا پیام داد و گفت: «برادرت... انگار از یک دنیای دیگر آمده. اینقدر آروم و باوقار.»
از آن روز، ملیسا همیشه دنبال بهانه بود تا با آنها باشد. کم کم به مهیاد علاقه پیدا کرد. در ذهنش، مهیاد میتوانست او را از زندان زندگیاش بیرون بکشد.
یک شب، از طریق مهسا حرف دلش را به مهیاد رساند. پاسخ مهیاد این بود: «من نمیخواهم وارد رابطه با هیچ دختری شوم. گذشتهام من را ناتوان کرده.»
ملیسا این پاسخ را تحقیر خودش دانست...
......
سپهر و مهسا کم کم به هم نزدیکتر شدند. یک روز، در کافهای نزدیک دانشگاه، سپهر گفت: «تو چشمانت دنیایی از حرفهای نزده داره. مثل فیلمی که ناتمام مونده.»
مهسا کمکم احساس امنیت کرد. برای اولین بار، کسی را داشت که فکر میکرد میتواند به او تکیه کند
ملیسا اما از دور همه چیز را میدید. حسادت، مثل گیاهی سمی در وجودش ریشه دوانده بود.
جشن تولد نوزدهسالگی مهسا در خانهٔ پدری برگزار شد. یک تولد خودمانی که فقط ملیسا دعوت بود.
مهیاد با یک کیک ساده و دستهگل آفتابگردان آمد. وقتی وارد شد، مهسا به استقبالش دوید. او را در آغوش گرفت و پیشانیاش را بوسید. «تولدت مبارک خواهر کوچولوم.»
ملیسا که در گوشهای ایستاده بود، با موبایلش از آن چند ثانیه صمیمی فیلم گرفت. این فیلم طوری وانمود می کرد که انگار یک رابطه ی عاشقانه به تصویر کشیده می شود .
چند روز بعد، این فیلم را در گروه دانشگاه منتشر کرد.
شایعه مثل آتش در مزرعهٔ خشک گسترش یافت. کسی خبر نداشت که آن پسر،برادر مهسا بود...
سپهر وقتی این کلیپ را دید، بلافاصله به مهسا زنگ زد: «من میدونم میخواستن تو رو خراب کنن. تو از برادرت واسم گفته بودی. »
مهسا نگاه های سنگین دانشجوها را روی خودش حس میکرد .
و اما ملیسا هر روز شاهد عذاب مهسا بود و در دل، احساس رضایت میکرد.
....
در جلسهٔ انضباطی دانشگاه، ملیسا بابت این کار توبیخ شد.
و رابطه مهسا و ملیسا برای همیشه تمام شد.
.....
زمستان آن سال، سرد و طولانی بود. برف سنگینی روی پشت بام خانهٔ قدیمی خیابان بهار نشسته بود، انگار میخواست همهٔ زخمها و حرفهای نزده را بپوشاند.
مهسا، پس از آن جنجال، تصمیم گرفت یک ترم مرخصی بگیرد. او بیشتر وقتش را در کتابخانهٔ پدری میگذراند، میان قفسههای چوبی که هنوز بوی کهنهٔ کتاب و چای بهارنارنج میداد. سپهر کنارش بود؛ نه به عنوان ناجی، که به عنوان همدمی صبور. او کمک کرد مهسا پروژهای شخصی دربارهٔ "روانشناسی شایعه و زخمهای جمعی" شروع کند. مهسا کمکم در نوشتن، صدای خودش را دوباره پیدا میکرد.
مهیاد، پس از سالها، قلم برداشت و روی کاغذ سفید نوشت: "درد، وقتی مینویسی، دیگر تنها نیستی. تبدیل به کلمه میشود..." او شروع به نوشتن یک رمان کرد؛ داستان مردی که سکوتش را با کلمات میشکند.
ملیسا، پس از توبیخ، تبدیل به یک غریبهٔ ساکت در دانشگاه شد. شاید توبیخ رسمی آسانتر بود، اما تنهایی مطلق، مجازات بزرگتری بود.
بهار بعد، وقتی شکوفههای نارون در خیابان بهار باز شدند، مهسا و سپهر، پروژهٔ پژوهشی مشترکشان را به پایان رساندند. روز ارائه، مهسا روی سکو ایستاد و بدون ترس، از تجربهٔ شخصیاش به عنوان نقطهٔ شروع یک تحقیق علمی گفت.
مهیاد آخرین فصل رمانش را میبست. نامش را گذاشته بود: "نامههایی به یک آفتابگردان". روی جلد، طرح سادهای از یک گل آفتابگردان