من باردارم نصفه شب ( ساعت ۵/۳۰ صبح) حالم بد شد و تب لرز شدید رفتم بیمارستان منو فرستادن بخش زایشگاه
زنگو زدم ۲۰ دقه طول کشید تا باز کنه وقتیم رفتم تو ماما لباس راحتی پوشیده عصبانی ک چرا از خواب بیدارش کردم 😂 عین دعواگرا حرف میزد
بعدم گیر داد ماسکت بده برو ماسک دیگه بگیر تو هوا سرد همه جا بسته دیگه خلاصه ی ماسک دیگه جور کردم رفتم تو
تا نشستم گف چقدر بی عقلی تو ک این موقع شب اومدی 😐 گفتم خب چیکار میکردم؟ گفت از سرشب میومدی گفتم سرشب خوب بودم الان حالم بد شد انقدر بهم برخورد دوبار گفت تو ی مادر بی عقلی ک اومدی اینجا باید میرفتی مرکز بهداشت گفتم خب اونا منو فرستادن بیمارستان .
گف جنینت اصلا قابلیت حیات نداره 🫠 گفتم نامرد ادم ب ی مامان باردار میگه قابلیت حیات نداره بچت؟ گفتم تکون نمیخوره نگرانم میگه صبح ب این زودی پاشدی اومدی میخوای تکون بخوره؟
هرچی از دهنش در اومد بهم گف منم مریض بودم سردرد شدید هی اذیت میکرد فقط بغض کرده بودم 🥺 وقتی دراومدم از پیشش گفتم الهی خیر نبینی از پولی که از راه این شغل بدست میاری .
خدا لعنت کنه ماما یا دکتری ک با مامان باردار اینطوری کنه من هیچوقت ازش نمیگذرم چون حالم خیلی بد بود و اون میفهمید و هی اذیت میکرد و سربه سرم میذاشت و هی ادای منو با همکارش درمیاورد و میخندیدن بهم 🥺
منم ب شوهرم گفتم تا مرکز بهداشت شهر رفتم تا ازش شکایت کنم اسم فامیل شو بهم نگفت ولی رئیس بیمارستان امارشو دراورد کی بوده...