داداشم به تازگی ازدواج کرده
من قبل از اینکه ازدواج کنن
با خودم عهد بستم که صمیمی نشم
روابطم رو محدود نگه دارم باخانمش
در عین حال درچهارچوب احترام
حالا اون سری با خانمش اومده بود خونمون
خدایی حرفی برای صحبت پیدا نمیکردم
تا جایی که میتونستم صحبت میکردم
اما دیگه حرفی برام نمی اومد
و با برادرم حرف میزدم
خانمش ناراحت شد
خلاصه داداشم اعتراض کرده
گفتم خب چی بگم
گفت خانمم دنبال تعامله با اعضای خانواده م
همنجوری که من باخانواده ش صمیمی هستم
اونم دلش میخواد باشما صمیمی باشه
گفتم داداش من اگه یادت باشه یکی دوماه پیش بهت گفتم
من دیگه اون من سابق نیستم و نمیتونم خیلی ارتباط برقرار کنم، کم کم دارم مثل سعید(اون یکی داداشم) درونگرا میشم
گفت نه یادم نیست(دروغ میگفت؛ داداشم حافظه ش مث ساعت کارمیکنه)
گفتم حتی در جوابم گفتی منم دارم مثل سعید میشم
خلاصه زد زیر حرفاش
و گفت تو باید باهاش گرم بگیری!
حالا داداشم فکر میکنه من دارم خواهرشوهر بازی درمیارم