خانوما منو مادرشوهرم تو یه ساختمونیم.من بالا و مادرشوهرم پایینه.
مامانم خیاطه و شرایط زندگیشون خیلی سخته و بابام کار نمیکنه مامانم با پول خیاطی میچرخونه زندگیو.اونم با دوتا پسر یکی نوجوون که درس میخونه اون یکی سی سالشه و بیماره از نظر ذهنی و مغذی مثل یچه هاست.خلاصه خیلی فشار رو مامانمه.
بعد بنده خدا هرزگاهی میاد خونم بشینه یکم از خیاطی و بچه ها دور باشه ذهنش آزاد شه.
بعد مادرشوهرم هر سری ی پارچه میزنه زیر بغلش میاد بالا که مامانم برش یزنه براش اونم مفت نه پولی بهش میده نه چیزی.
بعد جالبه که فکر میکنه برش که کاری نداره مهم دوختنشه در صورتی ک برش خیلی سختره چون از نظر ذهنی هم درگیری و یاید محاسبه کنی همه چی درست در بیاد.
من خودم الان باردارم هیچ لباسی تنم نمیشه کلا دو دست دارم ک میشورم و میپوشم،همسرمم یکساله بیکاره کارش جور نمیشه ینده خدا نمیتونم برم خرید،باز دلم نمیاد پارچه بیارم مامانم بدوزه برام که بتونه به مشتری هاش برسه یه قرون دستش بیاد.با اینکار مادرشوهرم هر سری خیلی عصبی میشم نمیدونم چیکارکنم جمع کنه خودشو.
امشب به شوهرم گفتم مامان طفلک من میاد یکم ذهن و مغزش اروم بگیره مامانت هر سری ی پارچه برمیداره میاد.
گفت به مامانم میگم دیگه اینکارو نکنه.
نمیدونم بنظرتون همسرم بگه خوبه یا خودم کاری کنم؟!
اگه خودم،بنظرتون چی بگم و چیکارکنم؟