آرامش خونه کوچیک و بچه هامو دوس دارم
ولی شوهرم خیلی به ناحق دلمو شکونده. خیلی بهم توهین و بی احترامی کرده.
واقعا دلم تنگ شده برای مجردیم. هیچوقت بابام یا مامانم بهم حرف بد نزدن. چقد دلم تنگ شده برای همون وقتایی که بابام دعوای بدی باهام میکرد. و من فک میکردم بدبخترین دختر روی زمینم. شب می اومد فک میکرد خوابم، رومو یواش میبوسید میرفت. اگر گاهی بابام خیلی عصبی بود، بجاش مامانم می اومد رومو میبوسید.
کاش میشد توهمون مجردیم میموندم. و هیچوقت بزرگ نمیشدم.
اون دخترپر ذوق و شوق و شاداب و سرزنده ی 19ساله کم کم تبدیل شده به یه زن عصبی و پرخاشگر با روحیه ی گرفته و دل مرده.
برای حال دلم دعاکنیدو صلوات بفرستید توروخدا