شوهرم خیلی حمایت گره و دلسوزه و همجوره حواسش به من بوده
مشکلم از دوسال بعد ازدواجمون شروع شد
فقط برا اینکه مشکل باروی داشتیم چندان برامون اهمیت نداشت تا وقتی که زخم زبون های مادر شوهرم شروع شد
هر جا شوهرمو تنها گیر میآورد میگفت زنتو طلاق بده یه زن دیگه بگیر
هر بار شوهرم بحث میکرد و به دروغ میگفت مشکل از منه اصلا خودم بچه نمیخوام به شماها چه
طول این مدت ده سال راهای مختلفی رفتم از دکتر دارو رژیم
سنتی و سه بار ای وی اف ناموفق که بار چهارم مثبت شد
تماما همسرم تو این راه کنارم بوده دلگرمی داده از هیچی دریغ نکرده
اما چند روز پیش مادر شوهرم اومد خونه من جوابشو دادم خیلی عصبی شد گفت خبر نداری خیلی وقته شوهرت زیر سرش بلند شده خوبه که حامله ای مگر نه خودم پسرمو مجبور میکردم با دختره ازدواج کنه
اول اهمیتی ندادم
اما شک افتاد به دلم پیگیر شدم فقط فهمیدم که یه خونه اجاره کرده فقط همینو میدونم
بنظرتون هم چیز رو ول کنم برم یا بمونم و توضیح بخوام
توروخدا نیایین بگین فیکی شب روز من شده گریه و خون دل خوردن