من خیلی احساس تنهایی می کنم
مجرد که بودم شاغل بودم ...باشگاه میرفتم...
دوستامو داشتم..
بعد ازدواج اومدم ی شهر دیگه..هیچ کس و جز خانواده ی شوهر ندارم...شغلمم از دست دادم..
از فرط تنهایی پنج ماه بعد ازدواج بچه دار شدم ...الان یه پسر ۶ ماهه دارم ...همه ی دنیامه
اما از همون دوران عقد همسرم مثل بقیه ی مردا که ارزوشونه ازدواج کنن..باخانموشون باشن..نبود
هر کاری براش انجام بدی فکر میکنه وظیفه س
پرسنله بیمارستان خصوصیه وووو با اون وضعیت زناش و اینم ک شیفت کاری ۲۴ و ۳۰ داره...
هیچ حس متفاوتی بین من و خواهراش براش نیست...گاهی حس می کنم تو این زندگی اضافیم...
خیلی دختر شادی بودم...ته تغاری و لوس ..مورد توجه همه...اما حالا انگار نقطه ی کورم...
شدم نوکر بی جیرو و مواجه😔😔😔