چند روز دوتایی مریض بودیم بعد من هعی کارایی خونه رو میکردم به زور غذا درس میکردم بعد مادرشوهرم طبقه بالاس اصلا به خودش اجازه نداد سوپی برامون درس کنه
شوهرم خوب شد بعد بهش میگم مادرت چرا اصلا بهمون سر نزد
میگه تو دو رویی و تو موزی ای هستی با اینکه دختراش برمیگرده بهترین غذا هارپ درس مکنه
بعد شوهرم میگه دیگ ازت خسته شدم دوس ندارم بیام دورت دیگ خوشم ازت نمیا
ولی من ک چیزی کم ندارم نمیدونم چرا ایجور بهم میگه
یه لحظه رفتم جلو آیینه ببینم من اینقدر بد و زشتم ک ایجور بهم میگه