بنابه دلایلی از خونواده ژنتیکیم جدا شدم و الان سرپرستیم با مادریه که ژنتیکیم نیست
ولی عاشقشم
خیلی دوستش دارم
از اون جهنم نجاتم داد
حتی یه روزم دلتنگی گذشترو نکردم که بخوام برگردم
اتفاقا برعکس ، هرچی درد دارم از همون گذشتست.
ولی نمیدونم چرا یه سری حالتا توم تموم نمیشه
بچه هم نیستم دیگه ۱۷ سالمه!
ولی از صد تا بچه بدترم انگار.
حتی وقتایی که مامانم پیشم هست مدام بی قراری میکنم
مامانم شاغله
وقتی از سرکار برمیگرده فقط بهش میچسبم
یکثانیه ام ولش نمیکنم
همش ترس از دست دادن دارم
فقطم ترس از دست دادن اونو دارم
روزی هزار بار ازش میپرسم دوستم داری ؟ ولم نمیکنی؟ دیگه خودم حالم داره از خودم بهم میخوره
خیلی ماهه، خیلی مهربونه ، مثل فرشتهاس ولی اونم ادمه بالاخره خسته میشه یجا ،
تا ذره ای بی توجهی حس میکنم یا حرفی ازش رو بد برداشت میکنم سریع جنون میگیرم
و تا یحدی دیوونه بازی درمیارم که کار مامانم به بیمارستان میکشه
بهممم نگید برمممم تراپیست و دکتر و مشاور
فقط بهم بگیدددد چرا بنظرتون اینطوریممم😭