من حدود ۸ سال از برادرم بزرگترم. زمانی که من ازدواج کردم تا ۸-۷ سال دخالت های مامانم توی زندگیمون زیاد بود. چون من تک دختر بودم و مامانم بهترین زندگی رو برای من میخواست و فکر میکرد با این کارا زندگی من بهتر میشه. ولی اینا باعث شده بود که من هیچ لذتی از زندگیم نبرم و حتی همش آرزو میکردم که ای کاش طلاق بگیرم. البته این فقط توی ذهنم بود و هیچ وقت به زبون نیاوردم. دیگه خدا خواست و انگار یه معحزه ای اتفاق افتاد و زندگیم از این رو به اون رو شد. البته با مامانم هم صحبت کردم و دخالتهای مامانم خیلی خیلی کمتر شد و این شد که زندگی ما روز به روز به لطف خدا بهتر شد.
اما به هر حال اون کارا و حرفای مامانم باعث شده بود که خیلی وقتا دل شوهرم شکسته بود. اگرچه اون هیچ وقت به رو نیاورد.
حالا الان برادرم ۸-۷ سال هست که ازدواج کرده و اونم از اول تا الان همش توی زندگیش مشکل داره. تا جایی که اونها هم گاهی به طلاق فکر میکنند.
من گاهی با خودم میگم شاید این زندگی داداشم نتیجه کارایی باشه که مامانم با زندکی ما کرد و دل شوهرم رو شکوند.
ولی در هر صورت من نمیتونم ببینم داداشم زندگیش اینجوریه و داره اذیت میشه.
به نظرتون اگر این اثر کارما هست میشه یه جوری از بین بره؟