امروز تو خیابون داشتم میرفتم یهو یه آقایی پرید جلوم (جدی پرید) گفت نترس کاریت ندارم، دنبال کار میگردی؟ منم گفتم نه. گفت دوستات دنبال کارن؟ گفتم نه. پرسید چندسالته و مجردی یا متاهل، یه جوابی الکی دادم. بعد گفت من یه ادمین میخوام، اگه بلد نیستی حسابدارم میخوام، بعد یه سری چیز تند تند بلغور کرد که معلوم بود داره از خودش درمیاره و اصلا مفهوم نبود چی میگه. بعد گفت گوشیتو دربیار، خودشم گوشیشو اورد بیرون، گفت شمارتو بگو. گفتم من کار نمیخوام، هی اصرار کرد که شمارتو میخوام از طرف شرکت بهت زنگ بزنیم. گوشیمو گذاشتم تو جیبم گفتم نه شماره نمیدم. برگشت گفت آخه قیافه هم نداری، بعدشم رفت.
اصلا موندم چی شد. من دوستم حسابداری خونده دنبال کاره گفتم شاید این به درد بخوره واسه همین موندم تا حرفش تموم بشه، ولی دیگه چیکار به قیافم داشت؟
امروز خیلی احساس خوشگلی میکردم🥲 از غروب سردرد گرفتم سر همین.