من به مامان چشم انتظار بودم چند سال بود که خدا بهم بچه نمیداد ما خیلی اذیت شدیم تو این راه کلی پولامون رفت ناامید شدیم دلمون شکست
یادمه هر وقت میرفتیم دکتر با شوهرم تا خونه فقط گریه میکردیم ما عاشق بچه بودیم با عشق با هم ازدواج کردیم
اولش اونقدر برامون مهم نبود اما وقتی چند سال بگذره از زندگی مشترک حس میکنی یه چیزی کم داره این زندگی
اما خدا بهم لطف کرده بچه داد
الان باردارم
هر روز که از خواب پا میشم اولین دعایی که میکنم برای چشم انتظاراش
انتظار برای بچه واقعا سخته
حرفای اطرافیان خیلی دلمو شکست خیلی اذیت شدم
با اینکه مشکل از شوهرم بود ولی چون کسی نمیدونست بقیه با حرفاشون خیلی اذیتم کردن
خانواده شوهرم هر دفعه میرفتم پیششون دلمو میشکستن
اما حالا که باید اون روزا رو از یاد ببرم نمیتونم
از وقتی حامله شدم هر روز اون روزای سخت یادم میاد همه خاطرات بدم میاد جلو چشمم روزایی که جلو در مرکز ناباروری فرش پهن میکردم منتظر شوهرم میموندم
هر روزم داره با اون خاطرات لعنتی میگذره 😭😭😭
چیکار کنم دلم میخاد از ذهنم پاک شه