من امروز رفتم بانک برگه ای که شوهرم داده بود ببرم برای کارهای شرکتشون که دارن تاسیس می کنن
اونجا دو تا کارمند خانم بود
تا دختر کوچولو منو دیدن گفتن عه عزیزم با کی اومدی
نه یه بار نه دو بار با ذوق و چشم هایی که دنبال همسرم میگشت
منم گفتم با من اومده ولی فک کنم منتظر کس دیگه ای بودید
اخم هاش رو کرد هیچی نگفت
برگه رو دادم اومد برام توضیح داد دوباره تکرار کرد و گفت متوجه شدین
گفتم من بیسواد نیستم همون بار اول متوجه شدم من دانش آموخته بهشتی هستم
فک میکرد چه پخی تو بانک کار می کنه من خودم پرستاری اونم با نمره تاپ
شما میگی کراش رو شوهر
من شوهرم با بچه رفته بود اونجا
بعد نمیدونست من یه دختر بزرگ دگ هم دارم
گفتم باید برم مدرسه دیرم میشه دخترم منتظر میمونه
اینجوری لجن شدن
شوهر منم تا یکی بهش آمار میده سریع منو میبره میترسه گولش بزنن
تا حالا چند بار پیش اومده که منو برده سریع
من ندونستم این بار هم اینطوره
فک کردم کار داره و نمیرسه برگه رو ببره بانک
دخترا بیاید انقد لجن نباشیم