من یه تایمی متاسفانه یا خوشبختانه علاقمند شدم به یه آقایی که از خودم اختلاف سنی بسیار داشت علتمم مومن بودن و چهره عجیب غریب نورانی که داشت...مجرد هستیم جفتمون
من از لحاظ ظاهری و پوشش صد بودن به نسبت ایشون و همینطور چیزای دیگه...
این آقا انقد خودش و خانوادش خودشون و قبول نداشتند اوایل باورشان نمیشد من باهاش ارتباط دارم
من فقط دوسش داشتم اما هی ازم میپرسید و از بقیه پرس جو میکرد نکنه بخاطر کمبود محبت با من هست... یعنی خودش باور داشت چیزی نبود
یا آمدن خواستگاری من ،من خیلی دوسش داشتم سرش تو رو همه ایستادم از محل کارم استعفا دادم
ایشون نمیتونست با اعتماد بنفس پایین اش خودش رو در حد من برسونه اعتماد بنفس منو کشت و سرکوب کرد طی چند ماه ۶ کیلو کم کردم
اواخر خواهرش تماس گرفت و به مادرم گفته بود برادر من میتونه پا پس بکشه
میترسه ملیکا افسرده شه....
اینم تاوان خوب بودن
خوب هم باشی میگن ریگی کفششه
یا حتی بابام رضایت نداد به ازدواج اقا میگفت نکنه بابات پول جهاز نداره میگه نه...
سر همه چیش ایستادم اینم جواب من بود😀😀😀