کاش عین همه بی خیال بودم شوهر میکردم میرفتم
ولی بدبختم اینم مرض منه خاستگاری میاد سکته میکنم آخرشم میترسم میگم نه
الان گفتیم نه مامانم از ظهر دیگه حتی نگام نمیکنه
میخواست اوکی بدم ولی چون دور بود دلم خیلی نمیخواست خیلی بالا پایین کردم میترسیدم آخرش تنها بمونم این شهر به اون شهر برم تا تموم بشه کارش برگردیم
واسه همین گفتم نه این ترس از ازدواج من امروز چندین بار منو به گریه انداخته
هم صبح کلی گریه کردم هم ظهر هم عصر
الانم که گفتم نه یکم حالم میخواست بهتر بشه با این بی توجهی هاش دارم نابود میشم
کاش ادم وابسته خانواده اش نباشه
خیلی بده