بعد از دو سه ماه امدم خونه مادر شوهرم
از امدنم پشیمونم
از لباس پوشیدنم همه چیز همیشه گیر میداد بعد دخترای خودش هر کاری میخان انجام میدن
الان هم ی جوری هی خودشو به شوهرم میچسبونه که بگه من از زنت بهترم
بعد دیشب هم شام خوردیم کمکشون جم کردم دخترش داشت میشست خودم رفتم اصرار کردم که بشورم گفت نه بعدش مادر شوهرم گه امد دید گفت نه تو نشور برا بچت خوب نیست بمونی سر پا بزار ارزو بشوره (منو گفت) بعدشم خاله شوهرم امد گفت خودم میشورم بعد مادر شوهرمم هیی میگفت نه بزارین ارزو بشوره (منم از شهر دور تازه دو سه ساعت رسیده بودم خونه مادر شوهرم کلی خسته بودم) ـ الان هم داشت تصمیم میگرفت که شام چی درست کنه یهو وسیله های شام رو اماده کرد گفت گذاشتم اینجا بیا بشو
صبح هم مثل چی سرشو میندازه پایین میاد تو اتاق