دیروز تولد ۲۴ سالگیم بود اصلا یادم نبود کسی بهم تبریک گفته باشه حتی پدر و مادرم که یادشون بود
شب یلدا رفته بودن کوه من رو نبردن
والا خوبه تا حرف پول میشه یادشون میاد النازی در این کره خاکی نفس میکشه تا پسر میبینن دورم یادشون میاد دخترشونم اگه با پسره بگردم آبروشون میره
شب یلدا مادرم با عمه ام و خانواده هاشون رفته بودن کوه بعد من زنگ زدم بهش برا احوال پرسی میگه رفتیم کوه اگر میخوای تو هم بیا من اعصابم خراب شد گفتم نه با داداشم رفتیم پارک داداشم یکیش ۱۸ سالشه با من زندگی میکنه برا تحصیل اومده خونه من وقتی بهش گفتم خیلی اعصابش خراب شد زد بیرون از خونه بعد امروز اومد خونه تا زنگ زده به مادرم باهاش دعوا کرده مادرم هم از صبح داره رنگم میزنه جرعت جواب دادن ندارم
پیام فرستاده میگه وقتی خونه بودی میومدی با ما چرا دروغ گفتی بزار بیام حسابت رو میرسم هنوز که هنوزه جرعت نکردم پیامه رو باز کنم هی نگاهش میکنم میگرخم چه کنم