اینجا می نویسم بمونه از روزهای تاریک و سردم
روزهای پر از ترس و استرس
به امید اینکه تو روزهای روشن بیام و بخونم و بگم آخيش خداروشکر به خیر گذشت
می نویسم که بعدا شکر گزار باشم
که یادم نره چی می خواستم
راستش خیلی تحملم کم شده
خیلی بی طاقتم
خیلی خسته از شرایط و دنیا
خیلی ترسیده ام
حالم از اطرافیان بهم میخوره مخصوصا از نوع حرف مفت زنش
می ترسم دشمن شاد بشم
می ترسم حرفم باز بیفته رو زبون ها
می ترسم
می ترسم
و چقدر من از هر موقعیتی ترسیدم
خدایا من می ترسم
تو خودت می دونی بی کسم
بی کس به معنی واقعی کلمه
چقدر ذلیل شدم این چند وقت
چقدر مجبور به حرف شنیدن و سکوت و لبخندم
چقدر دلم میخواد بپرم گلوشون رو پاره کنم ولی جلوی خودم رو میگیرم
هیچ کدوم از این حس ها به معنی ناشکری نیست
چقدر منو از ناشکری ترسوندن
چقدر تا اومدم حرف بزنم و درد و دل کنم گفتن هیچی نگو ناشکری میشه
خدایا به خودت قسم من ناشکری نمی کنم
خدایا منو حاجت روا کن
نزار دلشکسته بشم
نزار زندگی ام نابود بشه