نمیدونم از کِی شروع شد...
انگار کمکم فاصله افتاد،
میون من و همه کسایی که یه روز فکر میکردم ، دارمشون ،
الان فقط یه خستگی مونده؛
اون مدلی که هیچ خوابی درستش نمیکنه.
نه از تن، از دل...
از تکرار توضیح دادن، از تلاش برای فهمیده شدن، از لبخند الکی زدن جلوی کسایی که دیگه حس منو نمیفهمن.
یه زمانی من همیشه انرژی داشتم، همیشه امید داشتم
اما حالا؟
حتی یادم میره چرا باید بلند شم، چرا باید ادامه بدم.
آدم وقتی دلش میشکنه، صداش درنمیاد،
یه لبخند میزنه و میگه اشکال نداره،...
اما تهِ تهش، یه چیزی درونش تموم میشه
مثل شمعی که حتی خودش نمیدونه کی آخرین شعلهش خاموش میشه...⌛🌅