اول بگم ۱۶ سالمه پس دبیرستان میرم
پارسال دم خرداد که بودم اون روز هایی که تعطیل شد خواستیم بریم مسافرت.بعد دقیقا روز قبلش بود یه روز عادی من تو اتاقم بودم.من عادت دارم تو اتاق آهنگ میذارم درو میبندم راه میرم برای همین در اتاق رو کنده بودم ولی جاش چادر کشیده بودم تو معلوم نشه😐
بعد تو اتاقم که بودم مامانم کلافه شد چادر رو برداشت برد منم عصبی شدم گفتم چادرمو بده نداد آخر تلخ شد حالمون
بعد چند دقیقه با داد و هوار هی صدام میزد که بیام آشپزخونه چون قهوه ساز رو درست تمیز نکرده بودم .لحنش جوری بد بود که حتی پاهام نمیکشید دو قدم برم اونجا.تهش اومد کلی کتکم زد با یه سوهان کف پا.اون سوهان که شکست کلا ار شدت ضربه تهشم مامانم از یقه منو کشید تا توی آشپزخونه جوری که لباسم پاره شد،بابامم داشت فقط نگاه میکرد عین بز منم چون تاپ تنم بود و الان جر خورده بود همزمان با مقاومت باید حواسم میبود جلوی اون چیزی از هیکلم تابلو نشه
هیچی دیگه بعد از این کلی بحث و جدل شد تهشم دوباره کتک خوردم و مامانم در اتاقو وصل کرد منو انداخت بیرون ازش در اتاق رو هم قفل کرد.
تهش که دعوا خوابید بابام منو نشوند ببینه حرف حسابم چیه میگفتم نباید اونجوری باهام رفتار میکرد مامانم.بعد داشت بابام برام دلیل میآورد چرا من حقمه که اونجوری کتک بخورم!
تهشم رفتیم مسافرت انگار چیزی نشده اما یه بار که بحثش پیش اومد علنی مامانم بدون پشیمونی گفت حقته تهشم یه بحث دیگه آورد وسط مامانم که من دارم مثل دختر خاله ام که ننه باباش طلاق گرفتن زندگی اونارو با رفتارم خراب میکنم
الان خیلی وقته از اون موقع گذشته ولی هرروز میاد جلوی چشمم تا ننه بابامو میبینم انگار میخوام پاچه اشونو بگیرم