۸ماه با یه آقا پسری در ارتباط بودیم ولی خانواده ش مخالف بودن،خانواده ش خیلی سنتی و مذهبی افراطی بودن و اولش چون چادر سر نمیکردم بهم گیر دادن،بعد سر اینکه چرا رنگ لباسام شاده گیر دادن و بعد به اینکه چرا سریال بدون سانسور کره ای میبینم ودر نهایت به رنگ پوستم گیر دادن که سفید نیستی و خواستن اینطوری منو از چشم پارتنرم بندازن،خانواده ش به شدت کنترلگر بودن و میخواستن تو همه زمینه ها پسرشون رو به خودشون وابسته نگه دارن
مثلا پارتنرم با اینکه ۲۶ سالش بود سر یه کارم نرفته بود و باباش بهش پول میداد،یا باباش بهش ماشین نمیداد و خودش میرسونتش و کلا تو همهی ابعاد زندگیش دخالت میکردن
خودشون انقدر خانواده مشکل داری بودن،اما یه طوری رفتار میکردن که انگار من در شان اونا نیستم و این خیلی باعث خشمم میشه!
مثلا به پارنترم میگفتم برای شروع زندگی حداقل یه ماشین لازمه،باباش میگفت دختره چقدر مادیاتیه!
ادعای مذهب هم خیلی میکردن،ولی آیا مذهب فقط تو نماز و حجابه براشون؟ این همه دل منو شکوندن براشون مشکلی نداشت؟!
منکه جدا شدم ازش،چون خیلی بهش فرصت دادم که یه مرزبندی بزاره با باباش ولی دیدم اصلا خودشم تواناییشو نداره(چون تو گذشته همیشه تابع خانواده بوده دیگه نه خانواده ش اینو یه آدم مستقل میدیدن و نه خودش توانایی مرز بندی قاطعانه داشت
با اینحال احساس خشم و ناامیدی دارم(: