میخواستم برم دکتر همینکه سوار آسانسور شدم یه آقایی هم بود شانس منه بدبخت برق رفت حالا مونده بودم چیکار کنم دیرم شده بود انقد ترسیده بودم قلبم داشت میومد تو دهنم بیشتر از آقاعه میترسیدم اون داشت میخندید رو اعصابم بود گفتم الان خنده داره که میخندی وای بدم اومد یجوری حرف میزد تو حرفاش نفس نفس هم میزد حالم بهم خورد ازش من همینجوری داشتم میگفتم کمک اون عین خیالش نبود میگفت داد بزنی هم فایده نداره کسی صداتو نمیشنوه زدم زیر گریه🤦🏻♀️😂
با صدای چندشش گفت گریه نکن قربونت برم😐😑
حالم بهم میخوره چرا مردا اینجورین به کسی که نمیشناسنش اینجوری حرف میزنن 😫😫
نیم ساعت همینجوری مونده بودم داشتم خفه میشدم اون داشت منو باد میزد😑🤦🏻♀️
بعدم اصرار داشت که شمارتو بده آشنا شیم قصدم جدیه و فلان 😐😐😐
گفتم نه لطفا اصرار نکن من قصدشو ندارم هی داشت مزه میریخت حرفاشو دقیق یادم نمیاد چی میگفت خیلی استرس گرفته بودم بخدا
یهو دستشو گذاشت یه طرفم گفت حرفمو نمیفهمی انگار دارم میگم ازت خوشم اومده قصدم جدیه وای اونموقع لال شدم از ترس گفتم الانه که یه بلایی سرم بیاره داشت بهم نزدیک میشد گفتم باشه فاصله بگیر ازم یه شماره الکی بهش دادم زنگ زد گفت این که اشتباهه گفتم یادم نمیاد شمارمو ولم کن گفت گوشیتو بده شمارشو زد به خودشم زنگ زد وای داشتم سکته میکردم بخدا😐😐😐 گفت هرکاری بخوای برات انجام میدم هرچی بخوای برات فراهم میکنم فقط با من باش 😐😂گفتم منو از اینجا ببر بیرون همین گفت میدونم داری ناز میکنی نازتو میخرم وای اینجا میخواستم بزنم تو گوشش😫
اون هی داشت حرف میزد من سکوت کردم تا چند دقیقه بعد برق اومد آخرشم گفت دلتو بدست میارم و میگیرمت هیچی نگفتم و رفتم بیرون ولی خوشتیپ هم بودا 🤦🏻♀️😂😂😂