یه عالمه ظرف از دیروز جمع شده بود
چون هم وقت نکردم بشورم
هم چند روزه حال جسمیم خوب نیست
نمیتونم خیلی کار کنم دل و پهلوهام درد میگیره
خلاصه امشب یکم بهتر بودم پا شدم بشورم
شوهرم اومد کمک بده ظرفای شسته رو از ابچکان خالی کنه جا باز بشه
قابلمه از دستش افتاد
فرنچ پرس و دو تا ماگم افتاد کف اشپزخونه خورد شد
من فقط نگاه کردم
دیگه هیچی نگفتم کلا یه چی میشکنه اصلا برام مهم نیست
به ظرف شستنم ادامه دادم
بعدا خودش شروع کرده به اینکه اره چرا اینقد ظرف رو هم جمع شده ؟
میگم ولش کن مهم نیست شکستنی برا شکستنه
همینجوری چند تا جمله که دقیق یادم نیست گفت و رفت
منم دست تنها اون همه ظرفو شستم خورده شیشه ها رو جمع کردم جارو زدم پهلومم درد گرفته بود بدجور
بعد الان ناراحتم میگه ناراحت نباش میرم برات دوباره هم ماگ میخرم هم فرنچ پرس چرا براشون ناراحتی
انگار درد من اوناس 🫠
خدایا بسه دیگه