دوستان متن طولانیه از الان بگم
دوستم ۱۰ سال بود که بچه دار نمیشد مشکل هم از خانومه بود خیلی هم دکتر رفتن ولی نشد
این خانومه با شوهرش دعواش شد رفت خونه باباش و کلا دو خانواده یه دعوای شدید کردن کار به دعوای فیزیکی کشید و قرار بود طلاق بگیرند ولی بعد دو سه ماه بی خبر از همه شوهرش اومد دنبالش و دختره برگشت و پدر ش گفت تو دیگه برای من مردی اصلا جواب تلفنش نمیدادن خانوادش
خلاصه یه سالی شد که این با شوهرش بود انقدررررر خانواده شوهرش از بابت بچه دار نشدن بهش فشار آوردن باورت میشه مادرشوهرش بهش میگفت تو زن نیستی مردی که بچه دار نمیشی
خلاصه خانومه اجازه داد کا شوهرش ازدواج کنه و سر همین قضیه پدر دوستم بیشتر ناراحت شد وگفته بود دیگه اسم این دخترونه جلوی من نیارین
چون زن دوم مجرد بود تمااام مراسمات بله برون و عقد و عروسی توی تالار بهترین ارایشگاه آتلیه همچی رو داشت دوستمم چون جایی رو نداشت بره پدرش باهاش قهر کرده بود مجبور شده بود همه مراسمات شرکت کنه حتی واسه عروسی هم با چشم گریون خودشم یه لباس سفید گرفته بود و رفت ارایشگاه
بعد دوماه هم دختره دو قلو بارداره شد و این بچه ها به دنیا اومدن باز بچه ها که ۴ ماهه شدن دوباره باردار شد
این خانومه طبقه بالای خونه شوهرش زندگی میکرد دفعه دوم که باردار شد کلا اومد خونه دوست من بچه هاشم که دوستم نگه میداشت و چون خانوم باردار بود غذا درست کردن و همچی با دوستم بود فکر کن شده بود کلفت خونه
الانم که بچه سومش بدنیا آمده خداروشکرررررررر که پدر دوستم گفت مگه من مردم که تو این حقارت رو تحمل کنی و اومد دنبال دخترش و بردش الانم میخواد طلاق بگیره