اینا 1 سوم از آمپولایی هستن که من هر روز عصر طی بارداریم میزدم😅

اینا حدودا 1 کیلو و نیم هستن😄
و بیشتر از 2 کیلوش رو ریختم دور😄😄😄😄😄
تازه اونایی که هر هفته میرفتم تزریقاتی میزدم و بعدش از درد فشارم میفتاد و توی بغل همسرم میومدم خونه رو نمیدونم چی شدن😁
همسرم اینا رو نگه داشته بود که وقتی دخترم بزرگ شد اگه یه روز اذیتم کرد بهش نشون بده و بگه این بخشِ کوچیکی از زجریه که مادرت بخاطرت کشیده😢
اما من امشب ریختمشون دور😏
دلم نمیاد دخترم به این خاطر حتی یک لحظه فکرش مشغول بشه
مگه تقصیرِ اون بود؟؟؟
اون طفل معصوم هم با من درد میکشید😢الهی براش بمیرم
باورتون نمیشه وقتی میبینمش💗
وقتی اون اخمِ قشنگش رو میبینم که همش بین ابروهاشه😍
وقتی پشتِ سرِ هم میگه ماماماماماماماماما.....💋
اصلا یادم میره که من اونهمــــــــه زجر کشیدم تا بیاد بغلم😘
حس میکنم لک لکها آوردنش😄به همون راحتی😄
یادم میره که شب تا صبح از درد گریه میکردم صبح تا شب از استرس
😘😘😘
خانمها خدا به عزیزانتون عمرِ با عزت در نهایتِ صحت و سلامتی بده لطفا اگر براتون مقدوره دخترم رو به یه صلوات مهمون کنید
الهم صل علی محمد و ال محمد😍😍😍😍
چشم بد از عزیزانتون دور😊