هیع قضیش مفصله
مامانم افتاد دستش شکست فرداش اتاق عمل بود
خواهرزاده شوهرم دوستشو که شوهرمو میخواست برداشته بود آورده بود هی میرفت تو چشم شوهرم خودشو یجور میخواست بکنه تو چشم شوهرم
مامانمم که اینارو دید گلا بد بین شد به شوهرم
خواهرزادش که قشنگ حرفشو خالی کرد شوهرمو موقع رقص چاقو کشید اینورتر دورش میگشت با اهنگ
خواهرشوهر که با مامانم بحثشون شد سر جای مهمونا
اصلا خیلی بد بود دوماه دیگه سالگرد عروسیمون یادم میوفته اشکم درمیاد حالم خراب میشه
اصلا دوسش ندارم نمیتونمم فکر نکنم بهش
ازینور شوهرم گه گداری رفت آمد داره خونه خواهرش هرچی میگم نرو رفتنی منم ببر گوشش بدهکار نیست میترسم اون دوست خواهرزادش بباد اونجا که البته کلا پلاسه
الانم حالم بده اصلا هرکاری میکنم از ذهنم نمیره صحنه ها خیلی ید بود 😔