الان اومدم خونه خالم واسه مامانم یه ماجرایی رو تعریف کرده مامانمم الان واسه من تعریف کرد پام چسبید زمین
دختر دایی ام ازدواج کرده یه شهر دیگه بعد دوتا هم دختر دو قلو یه ساله داره.
خلاصه این چند روز پیش میره عروسی فامیلای شوهرش ، همون شهر شوهرش اینا.
خاله شوهرش دوست داشته دخترشو بده به اون ولی حالا به دلایلی اون اومده دختر دایی منو گرفته
خلاصه بچه های دختر داییم گریه میکردن عروسی هم تو خونه تو روستا بوده بعد دختر داییم هم آبجوش پیدا نمیکرده واسه شیشه شیر بچه هاش که شیر بده بهشون
خلاصه این خاله میاد میگه بده من برم از خونمون براتون آبجوش بیارم اینم کلی ممنون و دستت درد نکنه میگه و شیشه شیر ها رو میده دست این زنیکه
خلاصه این زن میره یک ساعت دو ساعت میگذره دختر داییم میگه پس چرا نیومد بچه ها هم داشتن هلاک میشدم از گشنگی میره تو حیاط میره سمت در حیاط یه راهرو حالت بوده برای طویله گوسفند ها دختر داییم در طویله روبرویش باز بوده میبینه زنیکه شیشه شیر ها رو انداخته تو طویله
اومده واسه خالم تعریف کرده خالم هم دو تا زده تو سرش بهش گفته خاک برسرت که هرچی گفتیم اینا به ما نمیخورن نفهمیدی باز با این در دیوانه ها وصلت کردی
عجب خاله شوهرش عوضی بوده نه ؟