امشب کلاس سنتور داشت دخترم معلمش اومده بود خونه و با هم تو اتاق بودن
بعد این همسر باهوش من فکر می کنه اونا تو اتاق سر و صدا کنن هر چی تو هال حرف بزنه بقیه نمی فهمن
داشت به من می گفت چرا در یخچال و باز گذاشتی یهو صداش و بالا برد التماس کردم یواش تو رو خدا باز بالاتر داد زد که حرص من و دربیاره
از استرس زدم تو صورتم لنز چشمم پرت شد
گفتم پاشو بگرد چشمم نمی بینه محل نداد
منم عینکم و پیدا کردم به زور و با بدبختی لنز دیگه ام و درآوردم و عینک زدم
یهو چشمم خورد به چک مغازه اش که رو اپن بود
از خریدار تازه گرفته بود
منم برداشتم و هیچی نگفتم
حالا بگید خب