ما یه زمانی اوج خلافمون خوندن رمان و نصب برنامه رمان خانه از بازار بود مجموعه چندین رمان با ژانرای مختلف بود اولین رمانی که من خوندم پلیسی بود که از ایران باید میرفتن خارج از کشور سرهنگ که صفر تا صد ماموریت به عهده داشت خواهرزاده خودشو وارد ماجرا میکنه یه خاستگاری سوری راه میندازه که خواهرش و شوهر خواهرش نفهمن که برای ماموریت میخواد دخترشونو بفرسته(نمیدونم چرا یه زمان این سم و خوندم حالا این خوبه یدونه هم بود من زیر پتوقشنگ عرررر میزدمو گریه میکردم واویلا😂😂😂)اسم پسر سورن بود اسم دختره عسل آخر داستانم ازدواج کردن قاچاقچیاروهم گرفتن ترفیع درجه هم گرفتن فقط من چشام قد نلبکی شده بودچون بعد ساعت دوازده که همه میخوابیدن میرفتم زیر پتو میخوندمش تا ساعت چهار صبح اینا راهنمایی بودم فکر کنم😂😂
برادرم، کتاب هایی برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند، هواپیمایی به سلامت فرود می آید ، جراح لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند، پسر کور بینایی اش را باز می یابد، عشاق سرانجام یکدیگر را یافته اند، عروسی در راه است، تشنگان به آب می رسند، به نان و آزادی....