منم دیروز خیلی گریه کردم طوری که چشم هام میسوخت
دیروز مدرسه گفته بود به همه بچه ها با لباس مهمونی بیان برای گرفتن عکس
بعد بچه من میگفت فلانی ( از اشنا هامونه )
کت شلوار پوشیده بوده
یک لحظه یادم افتاد اون پسره برا دامادی برادر بزرگش که همسن پسر بزرگه منه اون کت شلوار رو پوشیده بود
اینقدر دلم گرفت
پسر بزرگه من اسکیزوفرنه ، دامادیش و عاقبت بخیر شو نمیبینم
نمیبینم که پسر کوچیکم برا عروسی داداشش کت شلوار بپوشه
اون اشنای ما سه تا پسر سالم داره
منم از لطف و کرم خدا
از اونجایی که نگاه و عنایت ویژه بهم داره
یک پسر معلول شدید دارم
کوچیکه هم که دکترها گفتن معلوم نیس بزرگ بشه این اختلال حرکتیش چجوری میشه