من باهاش حرف میزنم
حرف عادی روزمره
مثلا الان داشتم نظرشو میپرسیدم چیکار کنم
بعد صداشو میبره بالا با ناله یجوری داد میزنه انگار من داشتم باهاش جر و بحث میکردم
خواهرم هندزفریشو برمیداره صدای ناله های مامانمو میشنوه فک میکنه من چیکار کردم
من تا میام بگم اخه مگه من چی گفتم چرا همچین میکنی
شروع میکنه به نفرین
خواهرمم چپ چپ نگام میکنه و اونم شروع میکنه سرم غر زدن
یه مدت طولانی باهاش صحبت نمیکردم گه اینجوری نکنه
اخر شب یلدا دیدم مهربون شده دلم نیومد باهاش حرف زدم
الان دوباره شروع کرده
تازه غر هم میزنه که جوابتو نمیدادم زندگیم بهتر بود باهام حرف نزن
بخدا ادم دلش میپوکه
ادمی که تنها باشه میدونه تنهاست تموم
من انگار با دشمن دارم زندگی میکنم
تا کارشون پیش من گیره من باید در خدمت باشم
کارشون که راه افتاد من میشم بار اضافی و حرف زدنم میشه مزاحمت