بچه ها حالم خیلی بده
حالم خیلی خیلی بده
اونقدر حالم بده که میخوام بالا بیارم
داداشم هنوز یک هفته نشده که عقد کرده
قبل از اینکه عقد کنه خودم بهش گفتم داداش بعد از عقد من نامزدتو دعوت نمیکنم خونه م که یه وقت ازم توقع دعوت نداشته باشه داداشم
(تازه خونه خریدیم قالی ندارم،مبل ندارم موکت زیر پامونم کهنه و رنگ ورو رفته ست، اصلا دلم نمیخواد کسی بیاد خونه م که این وضعیتمو ببینه
خونه م بزرگه اما فقط دوتا پشتی قدیمی توش دارم
خلاصه که خونه که خریدیم دستمون خالی خالی شد و توان خرید هیچ چیز دیگه ای رو نداشتیم)
خلاصه یک هفته هنوز نیست که عقد کردن
نامزد عقدیشو دیشب آورده خونه بابام
منم مریضم (سرما خوردم
ظرفامو 3 روزه نشُستم)
رختخواب هامون همه کف پذیرایی خواب پهن بودن
ظرفای نشسته همه سر اوپن
سرویس بهداشتی رو یک هفته بود نشسته بودم
افتضاح شده بود
خلاصه خونه کلا ترکیده و داغوون بود
یهو داداشم زنگ زد که من و زنم پشت دریم
درو باز کن
وووواااای شوک شدم
رختخواب هارو جمع کردم
اما خونه و آشپزخونه پر بود از ظرف نشسته
خلاصه آبروم رفت جلو زن برادرم
من زن داداشمو توی جشن عقدشون دیده بودم
قبل از اون ندیده بودمش
یعنی این دیدار دوممون بود
خلاصه آب شدم
خجالت زده شدم