این ادامه تاپیک قبلیمه
خلاصه من با شوهرم رفتیم همون لباسو خریدیم منم تقریبا یک هفته بعدش برای تولد شوهرم پدرشوهر و مادرشوهرمو دعوت کردم بیان منم از قسط همون لباسرو پوشیدم...اونا که اومدن مادر شوهرم انگااار که نه انگاار که چی شده بود (کلا میترسه جلو پدر شوهرم حرفی بهم بزنه ) یخوره گذشت منم خیلی سرد باهاش رفتار میکردم تا من رفتم اشپزخونه اونم به بهانه کمک دنبالم راه افتاد تا وارد شدیم با یه لحن تیکه انداز گفت خوب پولای پسرمو خرج میکنیا.منم ایندفعه دیگه خودمو کنترل نکردم گفتم مادر جون من چه بدی کردم به شما که دارین اینجوری میکنین؟
میگفت همش داری پول از پسرم میگرییو همین چیزا
منم گفتم حسین(شوهرم) خودش همیشه بهم میگه اگه پولی خواستی بگو همیشه ام با روی باز داده من خودم از وضع مالی شوهرم خبر دارم . اینو که گفتم مادر شوهرم عصبانی شد رفت تو حال پیش شوه رم و پدر شوهرم داااد میزد میگفت حسین بیا این زنتو جمع کن داره منو جر میده .... پدرشوهرم فقط اخم کرد نشست ولی شوهرم اومد گفت مادر من مگه حنانه چیگفته داری اینجوری میکنی نکنه ناراحتی نزاشتی اون لبسرو بخره(تو این جور موضوعات شوهرم خیلی پشتمو میگیره خودش خب بیشتر میشنتاسه مادرشو
)
بعدشم مادر شوهرم مثل بچه ها رفت وسیالشو جمع کرد رفت پدرشوهرمم دنبالش...
واقعا رد دادم 5ساله ازدواج کردم ماهی دودفعه بساطمون همینه
خیلی به طلاق فکر کردم ولی همه میگن مهم شوهرته بخاطر اون بمون
ولی واقعا اعصاب برام نمونده تازه شوهرم با این وضعی که خانودش داره میگه بیا بچه دار شیم !!!شما جای من بودید چیکار میکردید واقعا به راهمانتون احتیاج دارم