ازش بدم میاد
دیگه هیچ وقت نماز نمیخونم
و هیچ وقت دیگه روزه نمیگیرم
ازش متنفرم
دیگه ابدا ازش نمیخوام به من همسر بده
من که پیر دختر شدم دیگه
خواهر کوچکمم ازدواج کرد جلوتر از من
دیگه ذوق و شوقی واسه ازدواج ندارم
خدا هیچ کدوم از حاجت های منو نداد هیچ کدوم رو
هیچ کدوم هیچ کدومش رو
دیگه ازش بدم میاد نمیخوام دیگه اسمش رو بیارم
ازش متنفرم واسه اینکه به من همسر نداد
الان چهار پنج ساله دارم دعا میکنم خسته شدم دیگه
دیگه نه خدارو میخوام نه اون نر رو که میخواد به من بده یا نده
هه
دیگه مرگ و زندگیم برام فرقی نداره فقط میگم بگذره بره