من تو دوران دبیرستان با هم تختیم دوست بودم اونم با ی اکیپ دیگه تو همون کلاس دوست بود . به واسطه هم تختیم منم با اونا صمیمی شدم و اونام هرزگاهی بیرون رفتنی برای تولد، تابستون ، منم دعوت می کردن و می رفتم . بعد دو نفر از ما دانشگاه تو ی رشته و کلاس قبول شدیم و اولای دانشگاه باهم اوکی بودیم ولی بعدش راهمون از هم جدا شد چون اون خیلی با پسرا راحت بود و با پسرای کلاس بیرون می رفت و من اونجوری نبودم . بقیه پشت کنکور موندن ولی من بازم هواشون رو داشتم بهشون پیام می دادم با اینکه اونا قبول شدن منو تبریک نگفتن . بعد سال بعد بقیه اکیپ کنکور دادن و قبول شدن دانشگاهمون . من به همشون پی وی تبریک گفتم .بعد وقتی مثلا اسمشو میذارم بهاره ، اومد دانشگاه فقط ی سلام خشک و خالی تو سلف کرد و رفت پیش اون یکی دستش . تولدم نمی دونم امسال گرفتن یا نه ولی منو تابستون امسال هیچ جا دعوت نکردن . منم یکم ناراحت بودم و خب ی بار وقتی بهاره رو دیدم رومو برگردوندم که ندیدمت . بعد ی سری از بچه های اکیپ شماره منو پاکیدن
الان من و بهاره تو کتابخونه دانشگاهیم. اون مثلا منو نمیبینه منم اونو. من ی بار خواب بهاره رو دیدم که شاکیه ازم و میگه تقصیر توعه اینجوری شد. حالام ذهنم درگیر شده گفتم ببینم من کم گذاشتم واقعا؟