میخوام داستان زندگیم بگم
میدونم قراره قضاوت شم ولی بعضی ها هنوز وجود دارن که درک کنن
من یه دختری بودم که تا قبل از ورود به راهنمایی هیچ دوستی نداشتم حتی سال اول راهنمای هم همینطور سال دوم یعنی هشتم یه دانش اموز جدید اومد به مدرسه مون اولین دوستم شد برام خیلی ارزش مند بود اون منو درک میکرد خیلی روزای خوبی گذرونذیم و....
تا روزی که اون به من گفت حسش بیشتر از یه دختره بهم منم برای اینکه از دستش ندم بهش نگفتم من حسی بهت ندارم فقط گفتم بهم وقت بهش فکر کنم تو این مدت اون سال بعد از مدرسه ما رفت به من میگفت تنهام و این چیزا ولی بعدش فهمیدم با یه دختره اس
و بعد اون دختر با ارشد باشگاه مون یه رفته تو رابطهو برای همیشه منو از یاد برد چیکار کنم که برگرده