بهم تهمت زدن آبرو رفت هیچی دیگه برای از دست دادن ندارم
داغونم شبا نمیخابم مگر با گریه خوابم ببره فکرو خیال داره متلاشیم میکنه روزی چندتا قرص میخورم خوب نیستم متلاشیم باردار بودم زایمان کردم بچم یک سالشه اصلا نمیدونم کجام دارم چکار میکنم میخاد چی بشه فقط داغونم
توی ی دفتر تا سن ۶۰سالگیم رو جدول کشیدم ک روز مرگم برسه هر روزی ک میگذرا ی خط میکشم تو جدول
مطلوم ترین ساکت ترین ادم توی فامیل و همه بودمو هستم
طوری ک ثدبار خاهرو مادرم با دست زدن تو سرم بهم گفتن بسه کم مطلوم باش
اما من دست خودم نیست مظلومم
منی ک ب شدت معتقد ب خدا و پیغمبر بودم زندگی و دست سرنوشت به بدترین شکل ممکن بهم ثابت کرد خدایی وجود نداره چون الان داره میشه سه سال گاهی اوقات ب شددددت سره سجاده گریه میکردم انقدری ک بی هوش میشدم ولی خدا کاری نکرد از چله زیااااارت عاشورا و حق شناس تا نماز اول وبت خوندم ولی نشد
نماز شب ک نگم برات
آخ چقدر داعونم میرم حموم ده پونزده روز یکبار ولی اصلا نمیدونم سرمو میشورم یا نه
خدااااایا اگرم بودیو یا هستی برای من نبودی
من یه مادرم دیشب برای پسرم لالایی میخوندم در گوشش با گریه گفتم راستی تو پسره منی؟
من اصلا حواسم نیست ک مادرم هیچوقت حس مادری بهم دست نداد
خدایا حتی کافر همبه حال من ننداز
هیچی دردی بالاتر از این نیست که به حدی گریه کنی ک صبا بیدار میشی چشمات از شوره باز نشه