16سالگی ازدواج کردم از رو کم عقلی و اصرار خانواده
شوهرم و خانوادش مشکل داشتن و دارن
کتکم میزد نمیذاشت بیرون برم حتی خونه بابام و عقد و عروسی و خیابون و همه چی تعطیل
اگر مهمون میومد خونه پدرم یا خونه پدرشوهرم من باید تو اتاق زندانی میشدم
سر بارداری اذیتم میکردن که نازا هستی
به من 16ساله میگفتن نازا و کلی داستان درست کردمن برام و تهمت و فحاشی از سنت خانوادش سرمسائل کوچیک و بزرگ
شوهرم خسیس و عصبی و افسرده
خانواده حمایت نکردن جدابشم
نازا نبودم وبچه دارشدم خاک توسرم
و خونه هم بنامم زده ولی دل دیگه دل نمیشه 💔🖤