مامانم همش منو نفرین ناحق میکرد میگفت جنازتو اورژانس بیاره و جوانمرگ شی ومنم گفتم هرچی برا من میخوای برا عزیزانت منظورم بچه های دیگش بود که بینمون تبعیض میذاشت
بعد مادربزرگمم بهم تهمت میزد میگفت خواهرم که خیانت کرده من جادوشون کردم و میگفت خدا مریضت کنه زد به سینش جلو قبله من خیلی دلم شکست
حالا مادربزرگم مریض شد و من خیلی کمکش کردم و حلالش کردم عمل کرد و باز بهم تهمت زد و خیلی حالش بد شد من بخشیدم و بردن شهر دیگه بیمارستان و فوت کرد دیگه
الان مامانم اینا میگن تو نفرین کردی گفتی سر عزیزات بیاد گفتم تو که به من دلت اومد بگی جنازتو بیارن جوانمرگ شی من فقط گفتم چیزی که میخوای برا خودت من نفرین نکردم به من چه 😭 اصلا حرفای خودشو نمیبینه