زندگی و گذشته ی سختی رو داشتم ...
طاقت اوردم ، درستش کرد ، تحمل کردم
از ۱۳ سالگیم فهمیدم زندگی چه منجلابیه :)
مامانم فشار خون گرفته ، حالش بد شد
فشارش خیلی بالا بود
کلا ۴۰ سالشه بعد فشارش 2۰ بود
مشکلات و مسئولیت های خونه و بچه ها با منه
بابام همین که میره سرکار و میاد ، دیگه نمیرسه کاری رو کمکم انجام بده ...
صبح بچه ها رو مدرسه میبرم
صبحونه و نهار و شام با منه
سرکار میرم
کلا خیلی دلم میخواد گریه کنم
جلوی خودمو میگیرم
دیشبم شب ارزوها بود ، واسه همه دعا کردم ...
ولی وقتی خواستم واسه خودم دعا کنم یجوری بودم
انگار نه انگار با این همه مشکلاتی که کنار اومدم ، حق دارم یه چیزی از خدا بخوام ...
و انقدر درگیر همه بودم ، خودم رو فراموش کردم :)
خسته ام
بلا تکلیفم راجع به آرزوم
نمیدونم خدا بهم نشونه میده یا نه ...
دلم یه گشایش سریع میخواد :)