لطفا توهین نکنید به هیچکس، محترمانه نظر بدید
من سر زایمان دخترم، مامان بابام سیسمونی خوب و کامل دادن و یه انگشتر طلا به دخترم
پدرشوهرم چون شوهرم تک پسره و نوه اول پسریش بود یه قربونی 78 کیلویی گرفت که سنگ تموم بزاره
ولی مادرشوهرم معلوم بود خیلی لجش گرفته
اول که گفت میخواستیم برای خواهرشوهرت هم قربونی بدیم ولی خودشون زودتر گرفتن در حالی که من از شوهرم پرسیدم گفت نه اینجور نبوده (3 ماه زودتر از من زایمان کرده بود، بچه ی اولش هم نبود)
بعدم اومد اونجا کلی به ما بی احترامی کرد با رفتارش، همه ی گوشت ها رو هم بسته بندی کرد داد به فامیل های خودش، حتی فامیل های پدرشوهرم نه (تو هر بسته 1 کیلو گوشت گذاشت جوری که ما تعجب کرده بودیم) و بابام یه بسته اضافه تر برای یکی از نوه های فامیل میخواست بزاره نذاشت!!! با این که تعداد فامیل های ما خیلی کم بود و بسته بندی ها کوچک!
انگار فقط میخواست واسه من چیزی نمونه😐🤐 مامانم بیشتر کارهای تمیز کردن گوشت رو انجام داد، اونم اومد همه رو جمع کرد، حتی دنبه هایی که مامانم پاک کرده بود و دست هاش زخم شده بود سر اونا
مامانم گوشت هایی که مونده بود برای یخچال من بسته بندی کرده بود اندازه دو وعده تو هر بسته گذاشته بود که من یه بار آشپزی کنم،وقتی دید کلی حرصی شد
تازه همون شب کل ایل و تبارش موندن اونجا جگر گوسفند رو مامانم درست کرد داد خوردن، آخرسر هم هر چی موند کرد بسته بندی کرد داد خواهرشوهرم ببره😐
تازه مادربزرگ شوهرم میخواست راضیم کنه یکی از قلوه ها رو بدم خواهرشوهرم (که مادرشوهرم کمتر حرص بخوره😑) اول گفتم باشه ولی کارای مادرشوهرم رو دیدم ندادم
من از این که مادرشوهرم روش شد حرف بابامو واسه یه بسته گوشت بندازه زمین آنقدر حرصی شدم که به حد انفجار رسیدم رفتم تو اتاق به بهانه ی شیر دادن آنقدر گریه کردم چندبار هم خودمو زدم بلکه حرصم خالی شه،جوری شده بود اصلا نمی تونستم پیششون بشینم.
وقتی رفتن با شوهرم حسابی دعوا کردم، درسته چیزی نگفت ولی خودشو یه شکلی کرد انگار باهام قهر کرد، منم محلش ندادم فرداش خوب شد... تازه درد بزرگتر اینه که قبل از این که بیاد شوهرم مجبورم کرده بود زنگ بزنم به مادرشوهرم بگم بیا گوشت ها رو تقسیم کن😐 ایده هم از خودش نبود موقع قربونی صد بار بهش زنگ زدن که بنظرم یادش داده بودن
در حالی که پدرشوهرم که این هدیه رو داده بود خودش اومد قربونی رو داد انجام دادن، بعد اومد داخل دخترم رو بوسید گفت شوهرم خودش بیاد تقسیم کنه و بدون کوچکترین دخالتی رفت
اگه تاپیک قبلم رو خونده باشید مادرشوهرم بهم گفته بچه ی خواهرشوهرم رو نگه دارم بره برای زایمان (دوباره حامله ست،بچش دو سالشه همسن دخترمه)
اونم نه که درخواست کنه، تو جمع گفته که گیرم بندازه،من که قبول نمیکنم ولی یه مقدار لجم گرفته از این کارش