موقع ازدواج بزرگترها حرف زدن که بعد اینکه خونه گرفت عروسی بکنیم الان باباش نشسته زیر پاش میگه از کجا بگیرم خونه نمیبینی همه چی گرونه
خب این گرونی برا ماهم هست بابای من داره تلاش میکنه بهترین جهیزیه رو بده کم و کسر نذاره خانواده شوهرمم فقط اختلاف میندازن
عروس جدیدشونو از شهرستان خودشون گرفتن مهریشو زیاد میگفت باباش، پدر شوهرم مراسمو خراب کرد اومد ب بردار شوهرم گفت راضیش کن فرار کنه اونم ارزش دختره رو پایین نیاورد با پدر شوهرم دعوا کرد گفت من میگیرمش مهریشم خودم میدم به شما ربطی نداره بعد شوهر منم تو مراسم من رفته بود تو دیوار خانوادش مهریه منو میریدن توش با اینکه دو سال قبل ازدواج ب پاش مونده بودم وقتیم اومد خواستگاری بجز شلوارش چیزی نداشت من به همه چیش صبر کردم الان میگه با من راه نمیای هیچ وقت منو مراعات نمیکنی تو سختیا نیستی گفتم این ی سال ک از نامزدیمون گذشته روزای خوشت بود که میگی صبر نکردم تو سختیا؟
وام ازدواجمو میخواستم بدم بهش ثبت نام کردم اسمم در اومد ضامن پیدا نکرد نتونست برداره منم مجبور شدم خودم بردارم الان میگه وامو برداشتی بده من دیگه در حالی که برا برداشتن این وام بابای من چند ماه علاف شده پول ضامن داده الان آقا انتظار داره دو دستی تقدیمش کنم
کلی مراعاتش کردم موقع طلا گرفتن که کم وزن بردارم فشار نباشه روش الان میگه به داداشم کمک میکنم برا زنش انگشتر بگیره در حالی که تو خرید ما شوهرم هر چقد ب خانوادش زنگ زد ک کمک کنن چند میلیون همشون دست به سر کردن الان شوهر ساده منم میخواد کمک کنه داداشش کم نیاره
من مراعات کنم که پولاشو خرج این و اون کنه ؟ خدا شاهده که اگه داداشش تو خرید ما کمک کرده بود الان راضی بودم کمک کنه ولی وقتی اون کمک نکرده ما چرا کمک کنیم ؟ چیکار کنم با این شوهر سادم که انقد همه رو زود باور میکنه ؟