خانمه داداشش فوت کرده بود یه از خدا بیخبر بهش گف دم غروب برو سر قبرش ثواب داره
اینم دم غروب با بچش پاشده رفته
شب که برگشته پسرش آروم قرار نمیگیره تا صب گریه میکرده میگف منو ببرید خونمون
بهش میگفتن خونتون کجاس
بچه میگف فلان قبرستون خونمه
بچه از درس و زندگی افتاد
طفلی
بعد از کلی دوا درمون دعا نویس یکم آروم شده ولی خوب خوب نه